آرتور كرستين سن ( مترجم : رشيد ياسمى )

338

ايران در زمان ساسانيان ( فارسي )

در اين موقع ايرانيان و ما با هم بدان بلندى رسيديم و مىبايست تا طلوع آفتاب در آنجا بيحركت بمانيم . بقدرى زياد بود ، كه حتى اجساد مردگان از ازدحام خلايق بر پا مانده مجال به زمين افتادن نداشتند . چنان كه درست در مقابل من يكنفر سرباز ، كه سرش در اثر ضربت شمشيرى بزرگ به دو نيم شده بود ، بواسطه فشار زياد كه طرف بر او وارد مىآمد ، مانند ستونى بيحركت بر پاى بود . از منجنيقهايى كه در بالاى ديوار قرار داده بودند ، باران تير مىباريد ، لكن ما بقدرى نزديك ديوار رسيده بوديم ، كه بما گزندى نمىرسيد . عاقبت از يك در نهفته فرار كرده و جماعت زيادى از مرد و زن ديدم ، كه از نواحى مجاور به آنجا ريخته بودند ، زيرا اتفاقا بازار مكاره ، كه معمولا هر سال افتتاح مىشد ، با آن ايام مصادف شده بود و جماعتى كثير از روستاييان ببازار آمده بودند . همه در فرياد و ضجه بر يكديگر سبقت مىگرفتند . بعضى بر مردگان خود مىگريستند و برخى ديگر مجروح و مشرف بموت بودند و گروهى دوستان گمشدهء خود را مىطلبيدند ، ولى در ميان آن هرج و مرج كسى پيدا نمىشد « 1 » » . مقارن اين اوقات شاهپور خود با قسمت اعظم سپاه به ظاهر آميدا رسيد . آميانوس گويد : « همين كه نخستين پرده خورشيد تابيدن گرفت ، تا آنجا كه نظر بست داشت ، از لشگر سياه مىنمود . جلاء و تلالؤ سواره نظام زره‌پوش ، كوه و هامون را را پوشيده بود ، چشمان را خيره مىكرد . شاهنشاه از سايرين قدى رساتر داشت و سواره پيشاپيش تمام لشگر مىآمد و بجاى تاج كلاهى زرين ، كه به شكل كلهء قوچى بود ، و مكلل بجواهر گرانبها بود ، بر سر داشت . حشمت موكب او از عدهء زيادى نجبايى ، كه همراهش بودند و اقوام مختلفهء ، كه در ركابش مىآمدند ، آشكار بود ، تصور مىرفت ، كه مىخواست مدافعين شهر را وادار كند ، تا بميل و رضاى خويش از در تسليم بميان آيند ، زيرا كه بنابر نصيحت آنتونيوس « 2 » بايستى با عجله

--> ( 1 ) - كتاب 18 ، بند 8 . ( 2 ) - اين شخص از پناهندگان رومى در دربار ايران بوده است .